سينماي جهان
سينماي جهان
سينماي جهان
مترجم: آفاق احمدي
سيناپس
به جاي او
فيلمنامه نويس: سوزانا گرانت (بر اساس رماني به قلم جنيفر وينر)، کارگردان: کرتيس هنسن، مدير فيلم برداري: تري استاسي، تدوين: ليزازنو چورجين، طراح صحنه: دان ديويس، موسيقي: مارک ايشام، بازيگران: کامرون دياز (مگي)، توني کولت (رز)، مارک فوئرستاين (سايمون)، شرلي مک لين (الا)، انسن مانت (تاد)، محصول 2005، آلمان/ انگلستان، مدت: 130 دقيقه.
فيلادلفيا، زمان حال. رز زني ميان سال است که بيشتر وقت خود را به کار مي گذراند. او در يک شرکت به وکالت مي پردازد و به تازگي با يکي از همکارانش به نام جيم رابطه اي صميمانه پيدا کرده است. رز خواهري به نام مگي دارد که حسابي دردسر ساز است، از سوي دبيرستاني که مگي در آن تحصيل مي کند، به رز اطلاع داده مي شود که بايد از مگي مراقبت کند. پدر آن دو با زني ازدواج کرده که به شدت از او حساب مي برد. نامادري آنها دوست ندارد مگي به خانه اش بيايد، در نيتجه رز مجبور مي شود مگي را به خانه خود ببرد. رابطه آن دو چندان صميمانه نيست. مگي بدش نمي آيد که بازيگر شود. به همين دليل به شبکه ام تي وي مي رود و آنجا تست مي دهد. اما مشکل مگي اين است که مبتلا به بيماري خوانش پريشي است و به همين علت وقتي مي خواهد از روي دستگاه، متن تست خود را بخواند، دچار مشکل شده و با عصبانيت آنجا را ترک مي کند. مگي از کفش ها و لباس هاي رز استفاده مي کند و حتي رز را تحت فشار قرار مي دهد تا ماشينش را در اختيار او بگذارد. اما مگي بي احتياطي مي کند و ماشين رز را درب و داغان مي کند. پليس ماشين رز را در پارکينگ متوقف مي کند. اين اتفاق باعث مي شود که رز از مگي بخواهد خانه اش را ترک کند، اما وقتي رز، جيم و مگي را با هم مي بيند ديگر طاقت از کف مي دهد. مگي به فلوريدا مي رود و در منزل مادربزرگش الا اقامت مي کند. رز که حسابي افسرده شده، از شرکتي که در آن کار مي کند بيرون مي آيد و براي خود کار ديگري دست و پا مي کند، خدمات دادن به سگ هاي خانگي که بيشتر شامل پياده روي با آنهاست. مگي نيز به يک آسايشگاه نگه داري از سالمندان مي رود و آنجا بيشتر وقتش را با پيرمرد نابينايي مي گذراند که دوست دارد براي او کتاب بخواند. رابطه آن دو به تدريج نزديک تر مي شود. از طرفي رز نيز يکي از همکارانش به نام سايمن را مي بيند و به او دل مي بندد. مگي کارش را گسترش مي دهد و براي خانواده هاي آن اطراف خريد مي کند. رز و سايمن با هم نامزد مي شوند. با وجود اين که رز از دست مگي عصباني بوده، اما همچنان نگران او نيز هست، چرا که از محل اقامتش کاملاً بي اطلاع است. نگراني ها و سکوت رز باعث مي شود که رابطه او و سايمن به سردي بگرايد و همين باعث مي شود که سايمن از او جدا شود. رز به فلوريدا مي رود و آنجا با مادربزرگش ملاقات مي کند. مادربزرگ راجع به خودکشي مادرشان با آن دو خواهر حرف مي زند و اين باعث مي شود که آن دو باهم آشتي کنند. مگي که دوست دارد براي رز کاري انجام دهد، دروغي به سايمن مي گويد و به اين ترتيب موفق مي شود سايمن را به فلوريدا بياورد. سايمن و رز با هم ازدواج مي کنند و مگي موفق مي شود بر ضعف خود در خواندن فائق بيايد و در مراسم عروسي آن دو قطعه شعري بخواند.
گل
فيلمنامه نويسان: ديک کلمنت، يان لا فرنايس (داستان: مايک جفريز، آدريان بوچار)، کارگردان: داني کانون، مديرفيلمبرداري: مايکل باره، تدوين: کريس ديکنز، طراح صحنه: لارنس دورمن، موسيقي: گرائم رول، بازيگران: کانو بکر (سانتياگو)، استفن ديلان (گلن)، آنا فريل (رز)، مارسل لورس (اريک)، شان پرت وي (باري)، محصول 2005، انگلستان/آمريکا/ژاپن، مدت: 118 دقيقه.
لس آنجلس، زمان حال. سانيتاگو مونز، يک باغبان مکزيکي است که به آمريکا آمده. روياي هميشگي او اين است که يک فوتباليست حرفه اي شود. گلن فوي کارش اين است که استعدادهاي جديد را کشف کند. وقتي گلن و سانتياگو با يکديگر آشنا مي شوند، گلن تحت تأثير توانايي هاي سانتياگو قرار مي گيرد و قانع مي شود که با اريک دورنهلم راجع به او حرف بزند. اريک مدير نيوکسل يونايتد است. گلن از اريک مي خواهد که فرصتي در اختيار سانتياگو قرار دهد و او را مورد آزمايش قرار دهد. سانتياگو براي سفر و خريد بليت پرواز پول جمع مي کند، اما بعد متوجه مي شود که پدرش پول او را براي خريد يک کاميون خرج کرده است. مادربزرگ سانتياگو براي اين که نوه اش به آرزويش برسد، از اندوخته خود به او مي دهد و بدين ترتيب سانتياگو مي تواند بليت پرواز را فراهم کند.
سانتياگو به نيوکسل مي رود، اما آنجا نمي تواند کسي را تحت تأثير قرار دهد. با اين حال گلن از اريک مي خواهد آزمايش سانتياگو را به يک فرصت يک ماهه تبديل کند و اريک نيز مي پذيرد. براي معاينه هاي پزشکي، سانتياگو به باشگاه مي رود و آنجا با پرستاري به نام رز آشنا مي شود. سانتياگو به رز نمي گويد که دچار بيماري آسم است. قرار مي شود که سانتياگو در يک بازي رزرو بازي کند، اما آسم او باعث مي شود که سانتياگو بازي بدي داشته باشد. به تدريج بين رز و سانتياگو رابطه اي صميمانه پيش مي آيد. بازي بد سانتياگو باعث مي شود که او را از باشگاه بيرون کنند. سانتياگو چاره اي ندارد جز اين که به خانه برگردد، بنابراين تاکسي مي گيرد تا به فرودگاه برود. بين راه، راننده به يک جاده فرعي مي رود تا آنجا يکي از بازيکنان نيوکسل به نام گوين هريس را سوار کرده و او را به تمرينش برساند. هريس وقتي موضوع سانتياگو را مي شنود، او را متقاعد مي کند که دست از سفر بکشد و آنجا بماند. هريس با اريک صحبت کرده و او را متقاعد مي کند تا يک بار ديگر فرصتي در اختيار سانتياگو بگذارد. سانتياگو در يک مسابقه شرکت کرده و از خود بازي خوبي نشان مي دهد. در لس آنجلس پدر سانتياگو دچار حمله قلبي شده و مي ميرد. خبر به سانتياگو مي رسد، اما او از رفتن صرف نظر کرده و در تشييع جنازه پدرش شرکت نمي کند. در بازي بعدي، گل سانتياگو باعث برنده شدن تيم نيوکسل شده و همين گل، نيوکسل را به بازي هاي اروپا روانه مي کند. مادربزرگ به او تلفن مي زند تا به سانتياگو تبريک بگويد. او ادامه مي دهد که پدرش قبل از مرگ بازي او را از تلويزيون تماشا کرده است.
همه چيز
فيلمنامه نويس و کارگردان: ريچارد هاوکينز، مدير فيلمبرداري: اوله برات برکلند، تدوين: اليور پوترتون، طراح صحنه: لوئيزا دوارسي، موسيقي: تام اينگلبي، بازيگران: ري وينستون (ريچارد)، يان گريوسون (نوامي)، اد ديديگان (اد)، کاترين کليسبي (تانيا)، ليندي سلارز (هلن)، محصول 2005، انگلستان، مدت: نامعلوم.
ريچارد، مردي است ميان سال که ازدواج کرده و زندگي خوبي دارد. او با زني معروفه به نام نوامي آشنا مي شود. نوامي در مرکز لندن زندگي مي کند. ريجارد 9 روز پياپي به ديدار او مي رود. ريچارد نمي خواهد هيچ رابطه اي با او داشته باشد، فقط قصد دارد با نوامي حرف بزند. نوامي از سؤال هاي ريچارد حوصله اش سر مي رود و ازجواب دادن به او امتناع مي کند، در عوض مي خواهد بداند چرا ريچارد او را انتخاب کرده است. ريچارد در آپارتمان نوامي مي ماند و قول مي دهد که به چيزي دست نزند. نوامي از آپارتمان بيرون مي رود و وقتي برمي گردد، ريچارد به او مي گويد که پليس است، اما درباره نوع بازجويي اش توضيح بيشتري نمي دهد. نوامي دوست ديگري به نام تانيا دارد و ريچارد با او نيز آشنا مي شود. يک روز تانيا متوجه مي شود که نوامي ناپديد شده، اما وقتي او را پيدا مي کند متوجه مي شود حال و روز خوبي ندارد و آسيب ديده است. ريچارد نيز گيج و منگ است. از سويي ديگر همسر او، هلن که با رفتار عجيب و غريب ريچارد مواجه شده، او را تعقيب مي کند و مي خواهد بداند چه بر سر شوهرش آمده است. او مي بيند که ريچارد همراه با زني وارد يک هتل مي شود. هلن به خانه برمي گردد و بدون اين که فکري در سر داشته باشد، با دخترش آنا حرف مي زند. روز بعد ريچارد به خانه بر مي گردد و تصميم مي گيرد که ديگر به ديدار نوامي نرود. همسرش نيز با او حرفي نمي زند. به نظر مي رسد که ريچارد در طول اين مدت قصد داشته خودش و زندگي اش را در بوته آزمايش بگذارد و شايد آشنايي او با نوامي تنها يک مأموريت کاري بوده است.
جايي که حقيقت دروغ است
فيلمنامه نويس و کارگردان: آتوم اگويان (بر اساس رماني به قلم روپرت هولمز)، مدير فيلمبرداري: پل ساروسي، تدوين: سوزان شيپتون، طراح صحنه: فليپ پارکر، موسيقي: مايکل دانا، بازيگران: کوين بيکن (لني)، کالين فرث (ونيس)، آليسون لومن (کارن)، ديويد هيمن (روبن)، ريچل بلانشار (مورين)، محصول 2005، کانادا/ انگلستان، مدت: 107 دقيقه.
لس آنجلس، سال 1972، کارل اوکانر يک روزنامه نگار جوان است که به تازگي توانسته است قرار دادي را امضا کند و به موجب آن مي خواهد کتابي درباره يک زوج هنري محبوب بنويسد. اين زوج، لني موريس و وينس کالينر هستند که در سال 1957 ظرف سه روز توانسته اند يک برنامه زنده را اجرا کنند که در واقع برنامه اي با اهداف خيريه بوده است. آن دو بعد از آن برنامه تلويزيوني به نيويورک رفته اند. سن مارکو که رئيس تبهکاران منطقه است از آنها مي خواهد باشگاه شبانه او را افتتاح کنند. سن مارکو صاحب يک هتل است و در همان هتل اتاقي براي لني و ونيس رزرو کرده است، اما در آن اتاق جسد يک زن به نام مورين پيدا مي شود که معلوم مي شود علت مرگ، مصرف بيش از اندازه مواد مخدر است. ونيس مي پذيرد که با گرفتن يک ميليون دلار در نوشتن يک کتاب همکاري کند، اما وقتي کار نوشتن کتاب شروع مي شود، او همکاري لازم را نمي کند و پاسخ هايي سربالا به پرسش ها مي دهد. لني هم جداگانه کتاب خودش را مي نويسد. او به وکيلش مي گويد بخش هايي از آن کتاب را در اختيار کارن بگذارد و چيزي از او مطالبه نکند. در قسمت درجه يک هواپيما، کارن با لني آشنا مي شود، اما او نمي گويد که کيست و آنها براي لحظاتي کوتاه با يکديگر حرف مي زنند. به گذشته مي رويم و شاهد رابطه و شخصيت آن دو نفر مي شويم. لني آدمي کاملاً عياش است و خدمتکاري آماده به خدمت و اسرارآميز به نام روبن دارد. روبن به نوعي برنامه هاي او را راست و ريس مي کند. ونيس نيز با وجود اين که بسيار متشخص به نظر مي آيد، اما نشانه هايي از خشونت در او ديده مي شود. کارن به ياد مي آورد که در برنامه معروف آن زوج حضور داشته و در کودکي آن دو نفر را ستايش مي کرده است. اکنون او توانسته با خواندن کتاب لني، از مرگ اسرارآميز مورين سردربياورد و متوجه شده که لني و ونيس در قتل آن زن دخالت داشته اند. ونيس متوجه مي شود که کارن و لني در ارتباط با يکديگر قرار گرفته اند، بنابراين او را به خانه مجللش در هاليوود فرا مي خواند و او را تشويق به مصرف مواد مخدر مي کند و بدون اطلاع کارن عکس هايي از او مي گيرد که مي تواند سبب رسوايي کارن شود.
ونيس از کارن مي خواهد از ادامه تحقيق درباره مرگ مورين دست بکشد، در غير اين صورت او عکس هايش را فاش خواهد کرد. کارن نيز او را تهديد مي کند که همه چيز را درباره قتل مورين منتشر مي کند. ونيس خودکشي مي کند. لني فصل ديگري از کتاب خود را براي کارن مي فرستد. در اين فصل لني گفته است که مورين به دست ونيس کشته شده. در همين حين، روبن و کارن با هم آشنا مي شوند و روبن ادعا مي کند که يک نوار ويديويي در اختيار دارد که هنگام ملاقات مورين با لني و ونيس گرفته است. روبن براي دادن نوار ويديو به کارن، يک ميليون دلار از او طلب مي کند. اما کارن متوجه مي شود که قاتل اصلي خود روبن است که در اين مدت همواره از ونيس به خاطر شرکت داشتن در مرگ مورين اخاذي کرده است. کارن به ديدار مورين مي رود. مادر مورين همچنان علاقه خود را به دخترش را از دست نداده است. کارن از ذکر جزئيات ماجرا به مادر مورين منصرف مي شود.
نزاع در بهشت
فيلمنامه نويس و کارگردان: کارلوس ري گاداس، مديرفيلمبرداري: ديو گومارتينز ويگناتي، تدوين: آدوراسيون جي. اليپ، نيکولاس شمرکين، طراح صحنه: السا رويز پيرينولي و دانيلا اشنايدر، بازيگران: مارکوس هرناندز (مارکوس)، آناپولا مو شکاويز (آنا)، برتارويز (برتا)، ديويد برنستاين (جيم)، روزاليندارا مي يرز (ويکي)، محصول 2005، مکزيک/فرانسه/آلمان/بلژيک/هلند، مدت: 97 دقيقه.
مکزيکوسيتي، زمان حال. مارکوس سال هاي رو به پيري خود را مي گذراند. او راننده يک ژنرال است. او و همسرش برتا، بچه اي را مي دزدند. بچه متعلق به يکي از دوستان خانوادگيشان، ويکي است. بچه دزدي آنها با شکست روبه رو مي شود و بچه مي ميرد. مارکوس به فرودگاه مي رود و آنجا دختر جوان ژنرال، آنا، را سوار مي کند. او دختر را به فروشگاهي مجلل و شيک مي رساند و متوجه مي شود که آنا در آنجا به طور نيمه وقت کار مي کند. مارکوس با آنا راجع به بچه دزدي ناموفقشان حرف مي زند. وقتي که مارکوس به برتا مي گويد که از اين موضوع با آنا حرف زده، برتا از آنا مي خواهد که مراقب رفتار و حرف زدنش باشد.
رابطه مارکوس و آنا بيشتر مي شود. مارکوس به همسرش مي گويد که مي خواهد نزد پليس برود و همه چيز را بگويد. مارکوس، برتا، ويکي و بچه هايش براي گردش به جايي خارج از شهر مي روند. مارکوس از تپه اي بالا مي رود و آنجا به دره زيرپاي خود خيره مي شود. آنها به شهر برمي گردند. چند روز بعد، مارکوس به آپارتمان آنا مي رود و آنجا آنا را با دوستش مي بيند. مارکوس با چاقو آنا را مي کشد و بعد به زيارت گوادالوپ مقدس مي رود. برتا و پليس که دنبال مارکوس مي گردند، وارد کليسا مي شوند. وقتي که برتا به شانه مارکوس دست مي کشد، مارکوس ناگهان پخش زمين مي شود. برتا متعجب مي شود، که احتمالاً مارکوس مرده است.
ولف کريک
فيلمنامه نويس و کارگردان: گرگ مک لين، مدير فيلمبرداري: ويل گيبسون، تدوين: جيسون بالانتين، طراح صحنه: رابرت وب، موسيقي: فرانسوا تتاز، بازيگران: جان جارات (ميک)، کاساندرا مگ راث (ليز)، کستي موراسي (کريستي)، ناتان فيليپس (بن)، گوردون پول (پيرمرد)، محصول 2004، استراليا، مدت، 98 دقيقه.
استراليا، زمان حال. دو جوان انگليسي کوله پشتي به پشت به نام هاي ليز و کريستي همراه با دوست انگليسي خود، بن، يک ماشين اسقاط مي خرند تا با آن سفري دور استراليا بروند. وقتي آنها وارد پارک ملي ولف کريک (نهر گرگ) مي شوند، ماشينشان بي هيچ دليل قانع کننده اي خراب مي شود. آنها همچنين متوجه مي شوند که ساعت هايشان از کار افتاده است. آنها ديگر براي بيرون رفتن از آنجا نااميد نشده اند که يک کاميون از راه مي رسد. راننده کاميون مردي به نام ميک است و با وجود آن که حسابي بدهيکل است، به نظر آدمي دوست داشتني مي آيد. ميک به آنها پيشنهاد مي کند ماشينشان را تا چادرش بکسل کند و آنجا به تعمير آن بپردازد.
محل استقرار ميک جايي دورافتاده و درب و داغان است که روي يک معدن متروک واقع شده است. آنها شام را در کنار آتش مي خورند. روز بعد، ليز از خوابي سنگين برمي خيزد، گويي که دارويي خواب آور خورده باشد. او متوجه مي شود که دست هايش را بسته اند و دهان بندي به دهانش زده اند و او را در کلبه يک پيرمرد معدنچي رها کرده اند. او با استفاده از يک تکه شيشه شکسته موفق مي شود دست هايش را باز کند. او فرار مي کند، اما جيغ هايي را از کلبه نزديک مي شنود. کريستي توسط ميک شکنجه مي شود. ليز آتشي را روشن مي کند تا با استفاده از آن ميک را از خود دور کند. ليز اسلحه ميک را برداشته و به طرف او شليک مي کند. ليز و کريستي فرار کرده و سوار کاميون مي شوند. ميک آنها را تعقيب مي کند. آنها به سمت يک صخره رفته و به آن مي زنند و اميدوارند که ميک گمان کند که آنها مرده اند. آن دو به سمت معدن برمي گردند تا يک ماشين ديگر پيدا کنند. ليز، کريستي را ترک مي کند و وارد جايي مي شود که به نظر مي رسد يک گاراژ باشد. او فيلم هايي ويديويي پيدا مي کند که شامل تصاويري از ديگر قربانيان ميک است، ميک خود را به ليز مي رساند و او را مي کشد.
کريستي فرارکرده و وارد جاده مي شود. راننده اي کنار او مي ايستد و کريستي را سوار مي کند، اما از فاصله اي دور توسط ميک تير مي خورد. کريستي خود پشت فرمان مي نشيند و به راه مي افتد. اما ميک همچنان او را تعقيب مي کند. کريستي در رانندگي مي تواند از پس ميک برآيد و ماشين او را از جاده خارج مي کند، اما ميک به چرخ هاي ماشين کريستي شليک کرده و سبب مرگ او مي شود.
بن از خواب بر مي خيزد و مي بيند که در تونلي نمناک به صليب کشيده شده است. او به تنهايي فرارکرده و در صحرايي آواره مي شود. بن نجات مي يابد، اما خودش را به خاطر مرگ دخترها سرزنش مي کند.
روح در قفسه 2: معصوميت
فيلمنامه نويس: مامورو اوشي (بر اساس داستاني از شيرو ماسامون، بر اساس طرح اوليه اي به قلم ماسامون)، کارگردان: مامورو اوشي، تدوين: جونيچي اوماتسو، ساچيکو ميکي، چيهيرو ناکانو، طراح صحنه: يوهي تاندا، موسيقي: کنجي کاواي، صداپيشگان: آکيو اوتسوکا (باتو)، کويچي يامادرا (توگوسا)، آتسوکو تاناکا (موتوکو)، يوتاکا ناکانو (ايشي کاوا)، محصول 2005، آمريکا/انگلستان، مدت: 99 دقيقه.
هنک کنگ، سال 2032. باتو مأمور تيزهوش و عالي رتبه نيروي امنيت بخش شماره 9 است. بدن او را تغيير داده اند که اکنون به يک سايبرگ کاملاً فعال و تأثيرگذار تبديل شده است. سه سال قبل، همکار او، افسر کوزاناگي، پرونده اي را دنبال کرده و نتيجه اش آن شده که در يک وجود مصنوعي ادغام شده و آن قدر بسط و توسعه پيدا کرده که وارد مرحله اي تازه از شکل زندگي اش شده است. موضوع جالب آن است که کوزاناگي پس از مدتي ناپديد شده است، اما او همچنان از باتو مثل يک فرشته نگهبان محافظت مي کند.
باتو و همکار جديدش که توگوسا نام دارد، در حال کار روي پرونده اي هستند که به جينويدها مربوط مي شود؛ جينويدها آدم ماشيني هايي با جنسيت مؤنث هستند که از روي عصبانيت صاحبان خود را کشته اند. لوکاس سولوس، شرکتي است که مسئوليت جينويدها را به عهده دارد. بازرسي که در اين شرکت کار مي کند، توسط ياکوزا کشته مي شود. باتو ترتيب ملاقاتي را با ياکوزا مي دهد، اما آنجا درگير شده و کار به تيراندازي مي کشد. در يک فروشگاه قصابي، مغز سايبرنيتک باتو، هک مي شود و اين موضوع باعث مي شود که او تعدادي از شهروندان را بکشد. باتو و توگوسا به يک منطقه صنعتي پرواز مي کنند؛ منطقه اي که پايگاه اصلي لوکاس سولوس است. آنها در مکاني بسيار مجلل به ديدار کيم مي روند؛ کيم يک ابرهکر است که احتمالاً به باتو حمله کرده. کيم درک آنها از حقيقت را به هم مي ريزد، اما توزاناگي به آن دو کمک مي کنند تا از آنجا فرار کنند.
باتو به کارخانه اي مي رود که محل جديد شرکت لوکاس سولوس است. جنگي براي کشتن آدم ماشيني ها در مي گيرد. باتو دوباره به کوزاناگي مي پيوندد که اين بار خود را در بدن يک آدم ماشين دان لود کرده است. بعد از شکست آدم ماشيني ها، باتو و کوزاناگي متوجه مي شوند که لوکاس سولوس از ارواح دختراني استفاده مي کند که توسط ياکوزا در راه ساختن جينويدها کشته مي شوند.
جن گيري اميلي رز
فيلمنامه نويسان: پل هريس بوردمن و اسکات دريکسون، کارگردان: اسکات دريکسون، مديرفيلمبرداري: تام استرن، تدوين: جف بتان کورت، طراح صحنه: ديويد بريسبين، موسيقي: کريستوفر يانگ، بازيگران: لارا ليني (ارين)، تام ويلکينسون (ريچارد)، کمپبل اسکات (اتان)، کولم فئور (کارل)، محصول 2005، آمريکا، مدت: 119 دقيقه.
شهري کوچک در آمريکا، در زمان حال. خانواده اميلي رزنگران حال خراب او هستند. وقتي دکتربه بالين او مي رود، پدر ريچارد مور نيز در اتاق اوست. دکتر مرگ اميلي را تأييد مي کند. پدر ريچارد به زندان مي افتد. جرم او اين است که در ارتباط با بيماري اميلي سهل انگاري کرده است.ارين برنر وکيل کارکشته اي است که تا به حال از پس پرونده هاي بزرگ برآمده است. شرکتي که او براي آنها کار مي کند، يک شرکت حقوقي است که مدير آن به ارين پيشنهاد شريک شدن در سهام آن را مي کند، ارين براي مشارکت بايد در دادگاه مربوط به پدر ريچارد پيروز شود. ارين در سهام آن را مي کند. ارين براي مشارکت بايد در دادگاه مربوط به پدر ريچارد پيروز شود. ارين به ديدار پدر ريچارد در زندان مي رود و ريچارد اعلام مي کند که حاضر است با او همکاري کند. به گذشته مي روم. اميلي رز در خانواده اي زندگي مي کند که پدرش مزرعه داراست. يکي از آرزوهاي هميشگي او اين است که وارد دانشگاه شود. همين اتفاق مي افتد و اميلي بورسيه شده و خانواده اش را ترک مي کند. يک شب او در خوابگاه تنهاست، دچار ترس و اضطرابي ناشناخته مي شود و از خوابگاه بيرون مي آيد. وقتي دوست او، اميلي را در حالتي وحشتناک مي بيند، به سراغش مي رود. اميلي در کليسا پناه مي گيرد و از دوست خود مي خواهد هيچ وقت او را ترک نکند. پزشک دانشگاه تشخيص مي دهد که او مبتلا به صرع شده و براي او قرص تجويز مي کند. اما حمله هاي او ادامه پيدا مي کند و امان او را مي برد. اميلي به نزد روان شناس مي رود و روان شناس حمله هاي او را عصبي مي داند. او به خانه برمي گردد و کنار خانواده اش مي ماند، اما او وضعيت ناگواري دارد. خانواده او کاتوليک هستند، پدر ريچارد را به بالين اميلي مي آورند. پدر تشخيص مي دهد که او جن زده شده، اما اميلي در جريان جن گيري مي ميرد و پدر ريچارد به زندان مي افتد. ارين با تحقيقاتي که مي کند، متقاعد مي شود که اميلي جن زده شده است. او در دادگاه بايد با دادستان اتان توماس مبارزه کند که آدمي بسيار کارکشته است. توماس اصرار دارد که بايد بر اساس مدارک و گواهي هاي پزشکي درباره اميلي نظر داد. در همين گيرو دار، اتفاقاتي غيرطبيعي براي ارين رخ مي دهد، مثلاً ساعتش روي ساعت سه مي ايستد؛ اولين زماني که اميلي دچار حمله مي شود. پزشکي که قرار است شاهد ارين باشد، کشته مي شود و به اين ترتيب همه چيز از دست مي رود. هيئت منصفه پدر ريچارد را گناهکار تشخيص مي دهند، اما از قاضي مي خواهند که او را فوراً آزاد کند. قاضي مي پذيرد. ارين پيشنهاد شراکت را رد مي کند.
منبع: فيلم نگار شماره 44.
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}